|
|
|
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم يادم آيد : تو به من گفتي : |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:32 توسط گل سرخ
|
|
||
|
|
|
|
|
براستي اين ماييم كه مسير زندگي رو تعيين ميكنيم يا زندگيست كه ما رو با خود ميبرد به آن دورها كه شايد ... چه شبی بود و چه فرخنده شبی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:26 توسط مسافر کوچولو
|
|
||
|
|
|
|
پروردگارا، در آستانه ی سال نو دست نیایش به بارگاه بزرگواریت بلند دارم و به نیایش آستان پر مهرت پردازم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 7:48 توسط گل سرخ
|
|
||
|
|
|
|
|
تولــــــــــد تو ، تولد همه خوبيهاست تولد آرامش ، تولد يک فرشــته تولدت مبارک عزیزم.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:27 توسط گل سرخ
|
|
||
|
|
|
|
|
منت خدای را عز و جل که عشق را آفرید و آن را در دلهای ما نهاد تا عاشقی را درک نماییم . منت خدای ارحم الراحمین را که عشق تو یگانه محبوبم را در قلب من نهاد تا برای همیشه ایام زندگی را چنانکه باید درک کنم .
همسر مهربونم ای تو قبله وجود من ؛ ای تو امیر قلب من می خوام بگم عاشقتم ای گل من ای تو آتشکده قلب من ؛ ای همه عشق تو وجود من تو شدی خدای من خدای قلب من تو شدی همه زندگیم ؛ تو شدی همه دلبستگیم تو شدی بهار و امید و دلدادگیم تو شدی تمام عمر من ؛ تو شدی کبوتر عشق من اومدی نشستی آخر رو بوم من
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:10 توسط گل سرخ
|
|
||
|
|
|
|
|
پر و بال اندیشه ام را گشودم و به پرواز در آسمان لا جوردی پرداختم...
بر فراز این تابلو زیبا و دیدنی به پرواز در آمدم و از چشمه ساران و کوهساران گذشتم...در کنار تو که در میان آن همه زیبایی خود نمایی می کردی فرود آمدم... چه رویایی...
همچون نگینی بودی بر انگشتری نایاب...
غرق در زیبایی وجود تو شدم...
گلبرگ های سرخ...برگ هایی سبز و خرم... چهره ای معصوم...در عین حال شاداب و بشاش...
امروز وقتی که عروس طلایی آسمان رختخواب خود را کم کمک می گستراند در کنار تو بودم... در کنار زنده رود...جایگاه بی کران آرزو...
و چه زیبا بود یاد روزهای سبز گذشته...
من و تو روز ها و ما هاست در کنار هم زیر سقف آسمان دست در دست هم داریم و چه زیبا از غبار لحظه ها
می گذریم...
پشت در های بسته ی گذشته چشمه های زیبای با تو بودن روان است...عمق دوست داشتن من به تو بی کرانه و جاودانه است...
روز های روشنی که بر دوش باد می رود را از یاد مبر...
تمام پاکی زنده رود...عطر تمام ثانیه های خوب زندگی...و تمام هویت عشق تقدیم تو باد...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:19 توسط گل سرخ
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمانی تاریک ، انتظار شبانه برای دیدن چهره ماه تو .... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:35 توسط گل سرخ
|
|
||
|
|
|
|
![]() به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:14 توسط مسافر کوچولو
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه
متخصص و محققي در يك تحقيق سوالي را از گروهي كودك خردسال پرسيده بودند كه پاسخهايي
كه بچه ها دادند عميق ترو متفكرانه تر از تصورات بود . نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟
عشق موقعيكه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادكلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو كنن. كارل -5 ساله عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينكه از اون انتظار داشته باشيد كه كمي از غذاي خودشو بده به شما. كريستي - 6 ساله عشق يعني وقتي كه مامان من براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بدش به بابا امتحانش مي كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه. دني - 7 ساله عشق اون چيزيه كه لبخند رو وقتي كه خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله عشق وقتيه كه شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله عشق همون باز كردن كادوهاي كريسمسه به شرطي كه يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش كني. بابي - 7 ساله دوست داشتن اون وقتي هست كه مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارك - 6 ساله اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني. نيكا 7 - ساله عشق اون موقعس كه تو به پسره مي گي كه از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله عشق مثل يه پيرزن كوچولو و يه پيرمرد كوچولو مي مونه كه هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينكه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله موقع تكنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي كه منو نگاه مي كردن نگاه كردم و بابام رو ديدم كه وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها كسي بود كه اين كار رو مي كرد. من ديگه نترسيدم. كيندي 8 - ساله مامانم منو بيشتر از هر كس ديگه اي دوست داره چون هيچ كس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. كلر - 6 ساله عشق اون موقعي هست كه مامان بهترين تيكه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله عشق زمانيه كه مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه كه هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. كريس - 7 ساله عشق وقتيه كه سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله مي دونم كه خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينكه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله وقتي شما كسي رو دوست داريد موقع حركت از مژه هاتون ستاره هاي كوچولويي خارج مي شن. كارل - 7 ساله و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي كه هدفش پيدا كردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه . همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يك مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه كردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه كه چي كار كردي؟ ميگه كه هيچي من فقط كمكش كردم تا راحت تر گريه كنه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:24 توسط مسافر کوچولو
|
|
||
|
|
|
|
|
تــو هـــوای پاک خونه دستای تو سایه بونه توی قلب عاشق من عشق تــو قـد جنونه *** مادر ای معنی ایثار تـو گــل باغ خدایی تــوی روزگار غــربت با غــم دل آشنایی
*** مادر اون چشــاتــو قربــون هر چی عشقه تو چشاته مـــهر تـــو تمـــوم نمیشه آخـــه چشــمـــه حیــاته! *** می نویسم از سر خط مــادر ای معنی بــودن می نویسم تا همیشه تویــی لایــق ستـــودن ***
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:20 توسط مسافر کوچولو
|
|
||